قاعدتا می بایست ما هها قبل تشکیل دومین گروه مطالعاتی جامعه شناسی را هم تبریک می گفتیم و بعد گروه سوم اما ببخشید خیلی دیر متوجه شدیم!
تشکیل دومین گروه مطالعاتی جامعه شناسی دانشکده را تبریک عرض می کنم.
همه ما بارها اين جملات را بكار برده ايم كه:«نبودي ببيني عجب جائي بود»،«بايد مادر باشي تا بفهمي من چي ميگم»،«اگه با چشمام نميديدم باورم نميشد»اين جملات داراي يك بار معنائي هستند كه به ما ميگويد "براي شناختن يك فرد بايد همان فرد باشي تا او را بشناسي" كه نام اين تز شناخت شناسي خودي نام دارد و معتقد است امكان داشتن شناخت مشترك اصيل ميان افراد مختلف وجود ندارد.با پذيرفتن اين تز و اينكه اگر آگاهي امري اساسي براي كه يا چه بودن شخصي است و فقط آن شخص دسترسي به اين آگاهي دارد به اين نتيجه ميرسيم كه هر گونه علمي نسبت به حالات و رفتار افراد ناممكن است و علوم اجتماعي و روانشناسي دوز و كلك است.
در اين تز منظور از شناختن داشتن تجربه اي همانند است و شخص در نهايت حداكثر چيزي را كه ميتواند بشناسد خودش است.طبيعت تجربه تا حدودي حاصل طبيعت شخصي است كه تجربه ميكند.خصلتهاي شخصي بيشماري تجربه شما را شكل ميدهند هر چه اين خصلتها بيشتر شوند مجموعه تجارب بالقوه همانند با ديگران كوچكتر ميشود و در نهايت اين مجموعه چنان تنگ ميشود كه عملا فقط خود شخص قادر به شناختن خود ميباشد.اما وضعيت از اين هم محدود كننده تر است.اگر شناختن به معناي داشتن تجربه همانند باشد پس چون شما نميتوانيد در زمان t+1همان تجاربي را داشته باشيد كه در زمان t داشتيد و نميتوانيد به خاطره تان هم در زمان t+1براي تجديد تجربه تان در زمان t اعتماد كنيد لذا در زمان t+1 نميتوانيد خود زمان tتان را بشناسيد پس اگر اين تز صادق باشد تنها كسي كه شما ميتوانيد بشناسي خودتان هستيد آنهم فقط در لحظه حاضر.
به نظر ميرسد تعريف شناختن زياد از حد باريك و دقيق است و شايد به جاي تعريف «داشتن تجربه همانند»بايد از تعريف«داشتن تجربه مشابه»استفاده كنيم.به نظر ميرسد اگر اين تعريف را قبول كنيم ديگراني كه در آينده شباهت زيادي به ما دارند ميتوانند ما را بشناسند.اما شباهت تجربه ها امري نيست كه بتوان به راحتي آنرا تشخيص داد و در ضمن رابطه متناظر يك به يك ميان شرايط عيني و تجربه دروني وجود ندارد بنابراين مبناي معين كردن اينكه دو تجربه به هم شبيه هستند يا نه نميتواند عيني باشد.
اين تز محدودتر از اين هم ميشود و آن اينجاست كه اين تز معتقد است براي شناختن كسي بايد همان كس باشي يعني همان كس بودن شرط لازم شناختن آن كس است اما اين جمله متضمن اين نيست كه همان كس بودن حتما به شناخت آن كس منجر ميشود يعني اين شرط درست است كه شرط لازم است ولي شرط كافي نيست.زيرا شما به هر حال احساساتي را كه داريد داريد اما از اين جمله نتيجه نميشود كه شما ميدانيد اين احساسات چه هستند.ذهن شناختي بي ميانجي از خود ندارد هر تجربه اي شبيه نشانه اي است كه معناي آنرا بايد بدين ترتيب بدست آورد كه ديد اين تجربه چه ربطي به تجربه هاي ديگر و موقعيتهائي كه اين تجربه در آنها بدست ميايد دارد.
اينطور اگر ادامه بدهيم امر شناختن را به كلي مردود و ناممكن خواهيم شمرد پس به نظر ميرسد بايد در تعريف شناختن تجديد نظر كنيم يعني شناختن صرفا داشتن تجربه اي همانند نيست بلكه توانائي توصيف و تبيين و تشريح آن تجربه است و در اين معنا مفسران و عالمان براي شناختن نياز نيست خود را شبيه سوژه هايشان كنند البته اين بدان معني هم نيست كه تفسير شدگان و مفسران از بيخ و بن با هم بيگانه باشند زيرا لازمه تفسير معنا وجود نوعي شباهت عام و انتزاعي ميان اين دو ميباشد.
پس من ممكن است خودم باشم ولي اين بدان معنا نيست كه ضرورتا خودم را ميشناسم بلكه بايد بتوانم تجربه ام را تبيين كنم.شناخت در دل تجربه نيست بلكه در فهم درست معناي ان تجربه است.
به 4دليل ميتوان گفت كه ديگران بهتر از ما قادر به شناختن ما هستند
1-ما غالبا درگير جريان فعاليت و احساسمان هستيم كه بتوانيم بدانيم كل اين جريان مربوط به چيست.
2-فعاليتها يا احساسهائي كه زندگي ما را ميسازند غالبا سردرگم و بنابراين سردرگم كننده اند.
3-ديگران اغلب با سهولت بيشتري ميتوانند ربطهاي ميان احساسات و تجربه هاي ما را با وضعيتهاي بيروني و وقايع پيشين دريابند.
4-و بدتر از همه كه البته خيلي هم به چشم نميايد خود فريبي است.
لذا هيچ پيوند محكمي ميان بودن و شناختن وجود ندارد.
لطفا در مورد هر گونه ابهام سوال کنید
ديباچه
عرصه علم از ديرباز صحنه تاخت و تاز مكاتب و نظريات و نگرشهاي مختلف بوده است طوريكه در هر عصري قرائت و رويكرد خاصي گفتمان و پارادايم حاكم بر علم بوده و هست.مثلا در عصر قرون وسطي گفتمان علمي جامعه اين نوع نگاه به علم را برميتابيد كه هر آنچه در كتاب مقدس آمده و اربابان كليسا به آن معتقدند علمي و قابل استناد است و هر چيز ديگري كه با آن در تضاد باشد غير علمي و مطرود است و به همين منوال در زمانهاي مختلف عرصه علم فراز و نشيبهاي فراواني را شاهد بوده است.
در دوره كنوني ميتوان گفت نگاهي كه در اين عرصه غالب است و ملاك محوري و اصيل در تشخيص علم از غير علم ميباشد رويكرد پوزيتويسمي و يا اصالت تجربه است كه معتقد است تنها تجربه حسي(درك توسط حواس)است كه ميتواند مبناي علمي و غير علمي بودن چيزي باشد و هر آنچه از دايره تجربه بيرون باشد به تبع غير علمي است.
هر چند مكاتب و نظريات متفاوت ديگري همچون هرمونوتيك(نسبي گرائي) و يا رئاليسم(واقع گرائي) و حتي راسيوناليسم(عقلانيت گرائي) در اين عرصه عرض اندام ميكنند ولي تاكنون هيچكدام نتوانسته اند مانند پوزيتويسم در ميان دانشمندان جا باز كنند و اين ديدگاه كه تجربه را در روش مطالعه پديده ها اصل قرار داده است مدت زيادي است كه پارادايم غالب علم در دنيا محسوب ميشود.
ديدگاه تجربه گرائي ادعاي خود را در علوم طبيعي مانند فيزيك و شيمي و... مطرح ميكند و معتقد است در اين عرصه از علم تنها تجربه است كه مطمئنترين و راحتترين روش مطالعه ي پديده ها ميباشد و به جز تجربه هيچ مبناي ديگري وجود ندارد كه بتواند ما را به نتيجه اي علمي و قابل استناد رهنمون سازد زيرا هم قابل اندازه گيري كمي و هم داراي دقت بسيار است كه باعث ميشود قابليت اثبات و يا رد شدن داشته باشد.
همانطور كه در پستهاي پيشين وبلاگ چيستي علم مشاهده كرديد ما سعي كرديم به طور مختصر ولي مفيد و جامع رويكرد تجربه گرايان(استقرا و ابطال)را رد كنيم اما لازم است اين نكته را متذكر شويم كه اين رويكرد در حال حاضر يكي از پركاربردترين و متقن ترين روشهاي علمي در عرصه علوم طبيعي ميباشد لذا تجربه گرايان معتقدند از اين روش به دليل قابليت اندازه گيري كمي و دقت آن ميتوانند در عرصه هاي ديگر علوم از جمله علوم اجتماعي و روانشناسي نيز استفاده كنند(متاسفانه)
لذا ما در گروه مطالعاتي تصميم گرفتيم بعد از گذراندن يك سير مفصل در فلسفه و چيستي علم نگاهي به عرصه علوم اجتماعي و روش پوزيتويستي حاكم در اين عرصه نيز بياندازيم تا عميقتر و نقادانه تر به علومي نظر كنيم كه شايد جنبه قداست آن و نيز معمول(يعني چيزي كه در حال حاضر بهترين است) جلوه دادن آن به جنبه علمي و تخصصي بودن آن ميچربد.
ان شاءلله
یکی از چالش آمیزترین و در عین حال جالبترین تبینهای معاصر از علم،تبييني است كه پل فايرابند ارائه كرده است.او معتقد است كه هيچ يك از روش شناسيهايي كه تاكنون براي علم ارائه شده كامياب نبوده است و براي تائيد اين ادعا سعي دارد نشان دهد كه چگونه كليه روش شناسيها با تاريخ فيزيك ناسازگارند و موفق به ارائه قواعد مناسبي براي هدايت فعاليت دانشمندان نگرديده اند بعلاوه او معتقد است كه با توجه به پيچيدگي تاريخ انتظار اينكه علم بر اساس چند قائده ساده روش شناختي قابل تبيين باشد هم غير واقع بينانه است و هم مهلك كه باعث ميشود علم كمتر انعطاف پذير باشد.اين ادعاي فايرابند از اين جهت موفق است كه نشان داده محدود ساختن انتخاب و تصميم دانشمندان به قواعدي كه روش شناسيهاي علم مقرر ميكند و يا مندرج در آنهاست قابل توصيه نيست.
بخش مهمي از تحليل فايرابند مربوط به لاقياسيت است كه با تئوري كوهن چند وجه مشترك دارد.برداشت فايرابند از لاقياسيت از اتكاي مشاهده بر نظريه(آنچه در فصل سوم گذشت) ريشه ميگيرد و معتقد است معناي مفاهيم و گزاره هاي مشاهدتي به چارچوب و پارادايمي كه در آن رخ ميدهند بستگي خواهد داشت فلذا امكان دارد در پاره اي از موارد دو نظريه در هيچ گزاره ي مشاهدتي اشتراك نداشته باشند.در چنين مواردي مقايسه منطقي بين نظريه ها غير ممكن است و اساسا اين دو نظريه غيرقابل قياس هستند.فايرابند اين مفهوم را با مقايسه بين مكانيك كلاسيك و نظريه نسبيت به خوبي نشان ميدهد.
بايد توجه داشت كه غيرقابل قياس بودن دو نظريه به اين معنا نيست كه به هيچ وجه نميتوان آنها را با هم مقايسه كرد.يك راه مقايسه چنين جفتي از نظريه ها مواجه كردن هريك از آن دو نظريه با رشته اي از وضعيتهاي مشاهده پذيرو بررسي ميزان سازگاري هريك از نظريه ها با آن وضعيتهاست به طوري كه سازگاري هر نظريه از ديدگاه خودش بررسي شود.شيوه هاي ديگر مقايسه بين اين جفت از نظريات به عقيده فايرابند شامل ملاحظاتي از اين دست است:آيا آنها خطي اند يا غير خطي،همسازند يا ناهمساز،آيا تقريبهاي متهورند يا تقريبهاي احتياط آميز و غيره.اما فايرابند معتقد است انتخاب بين اين معيارها و در نهايت انتخاب بين دو نظريه ي غيرقابل قياس نهايتا امري شخصي و سليقه ايست كه در اينجا تبليغات نقش عمده اي ايفا ميكند.
فايرابند به طور موجهي اظهار نارضايتي ميكند كه حاميان علم نوعا آنرا از انواع ديگر معرفت برتر ميدانند بدون اينكه انواع ديگر را به طرز شايسته اي مورد پژوهش قرار دهند.فايرابند نميتواند برتري ضروري علم را بر ساير اصناف معرفت بپذيرد.بعلاوه در پرتو تز لاقياسيت اين ادعا را مطرح ميكند كه هيچ برهان قاطعي براي برتري علم بر ساير انواع معرفت كه با آن غيرقابل قياسند وجود ندارد.
تا اينجا هر آنچه از نظريات فايرابند گفته شد به جنبه ي سلبي نظر او مربوط ميشد حال آنكه نظر فايرابند داراي جنبه اي ايجابي نيز هست.فايرابند از آنچه «نگرش انسانگرايانه»مي نامد دفاع ميكند.مطابق اين نظر آحاد انسانها بايد آزاد و داراي اختيار باشند.به نظر او نهادي شدن علم در جامعه ما با نگرش انسانگرايانه سازگار نيست زيرا در جامعه آزاد،علم بر ساير اشكال معرفت رجحان داده نخواهد شد.
آفاقی گرایی نظری است که براین نکته تاکید دارد که هر جزء معرفت ـ از قضایای ساده گرفته تا نظریه های پیچیده ـ دارای خصوصیات و ممیزاتی است که از مرز عقاید و آگاهی های افرادی که آنها را طرح می کنند ومورد تامل قرار می دهند فراتر می رود.آفاقی گرایی با فردگرایی در تقابل است.
از دیدگاه فردگرایان معرفت مجموعه ی ویژه ای از عقاید افراد تلقی می شود که در ذهن یا مغز ایشان جای دارد.فردگرایان که این نوع تلقی از معرفت بر حسب عقیده را می پذیرند هر عقیده ای را به منزله ی معرفت حقیقی قبول نمی کنند. چنانچه بخواهیم عقیده ای را معرفت محسوب کنیم توجیه آن عقیده با نشان دادن صدق یا صدق احتمالی آن با توسل به قراین مناسب باید امکانپذیر باشد.اگر معرفت از دیدگاه فردگرایان نگریسته شود با تسلسل براهین مواجه می شویم.چنانچه بخواهیم از این مشکل حذر کنیم نیازمند مجموعه گزاره هایی هستیم که خود محتاج توجیه به واسطه ی گزاره های دیگر نباشد.این مجموعه از گزاره ها مقوم بنیادهای معرفت است.با در نظر گرفتن مساله ی معرفت ظهور معقول گرایی کلاسیک و تجربه گرایی در معرفت شناسی قابل توجیه است.
از نظر معقول گرایان کلاسیک بنیادهای حقیقی معرفت برای ذهن متفکر ممکن الوصولند. برای تجربه گرایان کلاسیک بنیادهای حقیقی معرفت به واسطه ی حواس قابل حصولند.
آفاقی گرایان در تحلیل خود از معرفت به خصوصیات اجزا یا بخش هایی از معرفت که افراد مستقل از عقاید و سایر حالات انفسی شان با آن مواجه می شوند اولویت می بخشند. به عبارت دیگر معرفت به منزله ی چیزی خارج از اذهان افراد ـ و نه داخل آنهاـ تلقی می شود.
معرفت علمی با تلاش های پیچیده ی اجتماعی حاصل می شود. توصیف علم در مشرب آفاقی گرایان شامل شرحی از مهارت ها و فنون مربوط به آن می شود.
لاکاتوش معتقد است ارزش معرفتی یک نظریه هیچ ارتباطی به تاثیر روانشناختی آن بر ذهن انسان ها ندارد.اعتقاد و تعهد و فهم حالات ذهن انسان است اما ارزش آفاقی و علمی یک نظریه مستقل از ذهن انسان است که آنرا ابداع و فهم می کند.
در یک جمله میتوان گفت که آفاقی گرائی معتقد است علم چیزی مستقل و جدا از عالم است و چه دانشمند وجود داشته باشد و چه وجود نداشته باشد علم وجود دارد و کار دانشمند فقط کشف آن است نه ابداع آن.
بر خورد بین آرا کوهن(نسبی گرایی)از سویی و لاکاتوش و پاپر (معقول گرایی)از طرف دیگر مناقشه ای را بر سر مسائل ارزیابی و انتخاب نظریه ها و شیوه های تمییز علم از غیر علم به وجود آورد.
معقول گرایان افراطی براین باورند که معیاری واحد،ابدی و کلی وجود دارد که به کمک آن می توان توانایی های نسبی نظریه های رقیب را ارزیابی کرد که از ویژگی های مهم آن کلیت و خصلت غیر تاریخی ست.
از نظر انها این معیار کلی همه تصمیمات و انتخاب های دانشمندان را تعیین می کند و نظریه هایی که این معیار کلی را داشته باشند صادق یا تقریبا صادق و یا احتمالا صادق اند.(البته ببخشید که خودشون هم نمی دونند صادق یا تقریبا... ظاهرا به این علت که مفهوم صدق هم مسئله زا هست این اتفاق افتاده!!!)و به خاطر همین معیار کلی تمییز بین علم و غیر علم را روشن و اسان می دانند.اما نسبی گرایان قائل به معیارکلی و غیر تاریخی برای معقولیت نیستند(یعنی می گویند معقولیت خصلت تاریخی دارد)و تعیین ممیزات پیشرفت علم و معیار های ارزیابی توانمندی نظریه ها نسبت به فرد یا جامعه ای صورت می گیرد که آن را قبول دارند وبرای اینکه بفهمیم که چرا دانشمندی این گزینش ها را انجام داده نیاز به پژوهش روان شناختی، و برای فهم گزینش های یک جامعه نیاز به پژوهش جامعه شناختی داریم.
لاکاتوش معقول گرا معتقد است مساله عمده در فلسفه علم تعیین معیارهای کلی ست که با توجه به انها یک نظریه علمی محسوب می شود و این همان مساله ایست که با معقولیت علم ارتباط نزدیک دارد.و حل ان باید ما را در تعیین معقول بودن یا نبودن پذیرش یک نظریه علمی هدایت کند.
لاکاتوش می گوید که نسبی گرایی هیچ راهی برای قضاوت یک نظریه باقی نمیگزارد و در این صورت حقیقت در قدرت نهفته می شود و تحول علمی جز روان شناسی قیل و قال نمی شود.معیار کلی لاکاتوش برای ارزیابی نظریه ها از روش برنامه پژوهشی علمی او که بهترین وسیله ارزیابی میزان توفیق در تقرب به حقایق که هدف علم هست و از طرف دیگر ما را در طرح قوانینی برای از بین بردن الودگی فکری کمک می کند منتج میشود.
اما کوهن نسبی گرا از معیار هایی مثل دقت پیش بینی بویژه پیش بینی کمی ،توازن بین موضوعات روزمره و موضوعات سخت و تعداد مسائل مختلف حل شده در ارزیابی یک نظریه بر نظریه رقیب استفاده کرد.کوهن انکار می کند که نسبی گراست و اینکه نظریه های علمی متاخر برای حل معما ها در موقعیت های کاملا متفاوت اغلب از نظریه ها ی علمی متقدم بهترند .این موضعی نسبی گرایانه نیست وبه این معناست که معتقد به پیشرفت علم هستم. هر چند چالمرز این ادعای کوهن را نمی پذیرد.
کوهن معتقد است که علم به یک معنا پیشرفت می کند و پیشرفت علم به سوی حقیقت را به هر معنایی که کاملا تعریف شده باشد به تصریح منکر می شود.
كوهن مدعي است كه مهمترين مميزه يك حوزه معرفتي از جهت تمييز بين علم و غير علم،ميزان توانائي آن حوزه در حفظ يك سنت علم عادي است.
پاپر معیار تمییز کوهن را بر اساس نقش بیش از حدی که برای نقادی در علم قائل است نقد می کند و لاکاتوش می گوید که کوهن از اهمیت رقابت بین برنامه های پژهشی غافل شده (و در این صورت فایرابند هم حتما نقدی خواهد داشت) یعنی چون معیار تمییز کوهن منجر به این نتیجه می شود که جرایم سازمان یافته و فلسفه اکسفورد هم علم تلقی می شود آن را نقد و طرد می کند.
تامس سامئول كوهن فيزيكدان و فيلسوف معروف علم است كه معتقد است نظريه ها به مثابه ساختارهائي پيچيده هستند و تبيينهاي سنتي از علم(استقراگراها و ابطالگراها)با شواهد تاريخي كه او يافته بود تطبيق نميكند.لذا بر آن شد كه در باب علم نظريه را طرح كند كه با واقعيات تاريخي توافق داشته باشد.
تصويري كه كوهن براي سير تاريخي و روند علم رسم ميكند بدين شكل است
پيش علم-علم عادي-بحران-انقلاب-علم عادي جديد-بحران جديد
منظور او از پيش علم تمام فعاليتهاي پراكنده اي است كه قبل از تشكيل علم صورت ميگيرد و نهايتا به يك پارادايم مورد پذيرش يك جامعه علمي تبديل ميشود.او در اين مدل علم عادي را به كوشش دانشمندان درون يك پارادايم كه در جهت تفصيل و توسعه پارادايم از طريق تطبيق با طبيعت صورت ميگيرد اطلاق ميكند.
كوهن معتقد است كه دانشمندان عادي در حين كار در درون يك پارادايم ناگزير مشكلاتي را تجربه ميكنند و با ابطالهاي آشكاري مواجه ميشوند.اگر مشكلاتي از اين نوع را نتوان فهم و رفع كرد وضعيتي بحراني به وجود ميايد كه ديگر پارادايم را ياراي پاسخ گوئي به آن بحران نيست و اين بحران هنگامي وخيم تر ميشود كه پارادايم ديگري ظهور كرده و مورد حمايت روزافزون دانشمندان واقع شود اينجاست كه پارادايم اوليه كه نتوانسته بود مرتفع كننده بحران باشد مطرود واقع شده و پارادايم جديد جايگزين آن خواهد شد.كوهن اين روند را انقلاب علمي ناميده است.
اما آنچيزي كه نام كوهن را بر سر زبانها انداخته است مدل انقلابهاي علمي او نيست بلكه او علاوه بر آن، بحث مهمتري را تحت عنوان قياس ناپذيري پارادايم هاي علمي مطرح ميكند.
كوهن بر اين عقيده است كه هيچ ملاك و معيار منطقي وجود ندارد كه به وسيله آن بتوان مدعي شد كه پارادايم رقيب و يا نوظهور از پارادايم پيشين پيشرفته تر و درست تر است و به عقيده او دو پارادايم در دو فضاي متفاوت مطرح ميشوند و به هيج وجه قابل قياس با هم نيستند.
در اين عقيده كوهن نظريه تغيير گشتالتي نقش بسيار مهمي ايفا ميكند.اين نظريه به ما ميگويد اگر دو مشاهده كننده با شرايط يكسان و در زمان و مكاني واحد به يك شيء بنگرند الزاما يك چيز را مشاهده نميكنند بلكه برداشتهاي متفاوتي از آن شيء خواهند داشت و اين تفاوت نشآت گرفته از پارادايمي است كه دو فرد در آن قرار دارند.جمله معروف كوهن دليليست بر اين مدعا كه ميگويد "آنچه در جهان دانشمند قبل از انقلاب اردك ديده ميشد پس از آن خرگوش ديده ميشود"اين حرف يعني اينكه دانشمندان در درون دو پارادايم در جهانهاي متفاوتي از هم مشغول به كار هستند و به هيچ توجه منطقي اي نميتوان ادعا كرد كه كدامشان درست ميگويد.كوهن اين قياس ناپذيري پارادايمها را شامل اجزاي پارادايمها نيز ميداند و معتقد است هم مفاهيم و واژه هاي درون يك پارادايم و هم روشها و مسائل مهم پارادايمها و هم مشاهدات در درون پارادايمها غير قابل قياس هستند.
در اين ميان عده اي نيز به كوهن انتقاد كرده اند و معتقدند كوهن اظهارات دوگانه و راز آلودي درباره تغيير جهان كرده كه طبق آن جهان خارجي هم تغيير ميكند و هم تغيير نميكند ولي دليل قانع كننده اي براي اثبات اين نقد و مدعاي خودشان ندارند و اينطور برداشت ميشود كه در فهم درست قياس ناپذيري كوهن دچار اشتباه شده باشند.
سعي اين نوشتار بر اين بود كه بدون پرداختن به جزئيات نظريه كوهن تصويري كلي و روشن از نظريه او را ارائه دهد و بحث بر روي جزئيات نظريه را در خارج از اين متن(يعني در كامنتها)دنبال كند لذا اگر سوالي دراين مورد وجود دارد لطفا منتقل نمائيد.
پیش از این گفته شد که تبیین استقراءگرایان از علم بسیار ناقص است.آنها با تاکید فراوان بر روابط بین نظریه ها و گزاره های مشاهدتی ویا مجموعه ای از آنها از پیچیدگی نظریه های عمده ی علمی غفلت می کنند.تبیین های مناسبتر مستلزم اینست که نظریه ها را به عنوان نوعی "کل های ساختاری منتظم"در نظر بگیریم.
دلایل ضرورت تلقی نظریه به مثابه ی ساختار شامل موارد ذیل می شود:
1)بررسی های تاریخی نشان میدهد که تکامل و پیشرفت علوم عمده حکایت از وجود ساختاری می کند که با تبیین استقراءگرایان یا ابطال گرایان به دست نمی آید.
2)اگر مشخص شود كه ميان دقيق بودن تعريف يك مفهوم با تعيين نقش آن مفهوم در يك نظريه ارتباط مستقيم وجود دارد نياز به نظریه هایی با ساختار منسجم مشخص می شود.بعنوان مثال مفهوم نیوتونی "جرم"نسبت به"دموکراسی"دقیق تر است.علت دقت نسبی جرم از اینجا ناشی می شودکه این مفهوم، نقش دقیقا تعریف شده ای در نظریه ی مکانیکی نیوتونی ایفا می کند.در حالی که در نظریه هایی که از مفهوم دموکراسی استفاده شده ابهام وجود دارد.این مطلب بامحدودیت های شیوه های دیگری که مفاهیم میتوانند معنای خود را ازآن کسب کنند فهمیده می شود. یک شیوه اینست که مفاهیم معنای خود را از تعریف می گیرند.تعریف به عنوان رویه ای برای تعیین معانی باید کنار گذاشته شود.مفاهیم را تنها برحسب مفاهیم دیگری که معنای آنها معلوم است می توان تعریف کرد.در جمله ی اخیر اگر معنای "مفاهیم"دوم با تعریف تعیین شود به تسلسلی نامتناهی منجر می شود مگر اینکه معنای بعضی اصطلاحات از راه های دیگر تعیین شود.شیوه ی دیگر اینست که معنای مفاهیم با تعریف بالاشاره از طریق مشاهده به دست آید.مشکل این شیوه اینست که هیچکس از طریق مشاهده ی صرف به مفهوم جرم نخواهد رسید.همینطور ممکن نیست بتوان معنای جرم را با اشاره به گردش سیارات و... به دیگران آموخت.
3)دلیل دیگر از نیاز علم به رشد و توسعه ناشی می شود.نظریه ها باید ساختارهای بی انتهای باشند به شیوه ای که برنامه ای پژوهشی در اختیار بگذارند.چنین نظریه هایی موجب پیشرفت سریعتر علم می شود.مکانیک نیوتونی چنین برنامه ای برای تمام دنیای فیزیکی بر حسب دستگاه های مکانیکی برای فیزیکدانان قرن هجده و نوزده فراهم آورد.این برنامه ی منسجم با جامعه شناسی جدید قابل قیاس است که عمده ی بررسی هایش صرف یافته های تجربی می شود تا معیار علم مطلوب نزد ابطال گرایان و حتی استقراءگرایان را برآورده کند و بخاطر تمرکز بر یافته های تجربی از برابری با علم فیزیک و عرضه ی برنامه ی منسجم بمنظور راهگشایی پژوهش های آتی بازمانده است.
ایمره لاکاتوش از جمله افرادی است که تلاشهایی جهت تحلیل نظریه ها به مثابه ی ساختارهای منتظم کرده است.لاکاتوش از علم به منظور اصلاح مشکلات ابطال گرایی پوپری مدد جست.وی رهنمون های برنامه ی پژوهشی خود را به دوشیوه ی "ایجابی"و"سلبی"فراهم آورد. راهنمونی سلبی یک برنامه شامل مفروضات اصلی آن برنامه است که نباید ترک و جرح و تعدیل بشود.این مفروضات اساسی با یک کمربند محافظ - فرضیه های معین و شرایط اولیه و...- از ابطال مصون می ماند.
راهنمون های ایجابی رهنمودهایی تقریبی است که چگونگی امکان تحول و توسعه ی برنامه ی پژوهشی را شرح می دهد.چنین تحول و توسعه ای پدیدارهای از پیش شناخته شده را در برگرفته و پدیدارهای بدیعی را پیش بینی می کند.
پیشرو یا روبه زوال بودن برنامه های پژوهشی منوط به اینست که آن برنامه ها در اکتشاف پدیدارهای بدیع موفق باشند و یا مکررا با شکست مواجه شوند.مفروضات اساسی یک برنامه یا همان استخوانبندی هر برنامه با"تصمیم روش شناختی مدافعانش"ابطال ناپذیر می شود. هر نوع تعارضی که بین یک برنامه ی پژوهشی و یافته های مشاهدتی بروز کند نه به مفروضات اساسی بلکه به کمربند محافظ نسبت داده می شود.
کمربند محافظ شامل فرضیه های صریح مکمل استخوانبندی و گزاره های مشاهدتی و مفروضاتی است که در توصیف شرایط اولیه مضمرند.
تاکید لاکاتوش به اینکه بررسی در برنامه های پژوهشی دارای جنبه های قراردادی است به موضع پوپر نسبت به گزاره های مشاهدتی شبیه است.با این تفاوت که حوزه ی تصمیم گیری برای پوپر مربوط به گزاره های جزئیه می شود درحالی که برای لاکاتوش گزاره های کلیه را که مقوم استخوانبندی هستند در برمی گیرد.
تمییز راهنمونی ایجابی از سلبی مشکل تر است.راهنمونی ایجابی از نظر لاکاتوش مجموعه ای از اشارات بسط یافته را شامل می شود که بر چگونگی تغییر یا توسعه ی "متغییر ابطال پذیر"برنامه ی پژوهشی دلالت دارد.
برطبق نظر لاکاتوش وقتي برنامه اي بدان حد توسعه ميابد كه ميشود آن را به آزمايش گذاشت،در اينجا تائيد اهميت بيشتري از ابطال پيدا ميكند به عبارت ديگر در درجه اول گزاره هاي مشاهدتي كه در تائيد برنامه هستند اهميت بيشتري دارند نسبت به گزاره هائي كه در رد برنامه هستند
از یک برنامه ی پژوهشی انتظار می رود که حتی به صورت منفصل موفق به پیش بینی های دقیقی شود که مورد تایید قرار گیرد.
شیوه های ارزیابی قابلیت برنامه های پژوهشی عبارتست از:
1)برنامه های پژوهشی باید دارای درجه ای از انسجام یا سازگاری درونی باشند که متضمن طراحی برنامه ای معیین برای تحقیقات بعدی باشد.
2)برنامه های پژوهشی باید به کشف پدیدارهای بدیع منجر می شود.
از نظر لاکاتوش مارکسیسم و روان شناسی فرویدی نمونه ای برنامه هایی هستند که معیار اول را برآورده می کنند ام از عهده ی شرط دوم برنمی آیند.وجامعه شناسی جدید نمونه ای از برنامه هایی است که شرط دوم را بر آورده می کند واز پس شرط اول برنمی آید.
در چهارچوب فلسفه ی لاکاتوش روش شناسی علمی از دومنظر مورد کاوش قرار می گیرد:
1)بررسی های مربوط به فعالیت هایی که درون یک برنامه ی پژوهشی منفرد انجام می گیرد.
2)مقایسه ی توانایی های برنامه های پژوهشی رقیب.
در روش شناسی وی دونوع چاره اندیشی منع شده است:اول فرضیه های تبصره ای یا موضعی که مستقلا"آزمون پذیرنیستند.دومهراقدامی که استخوانبندی(فرضیه های اصلی)رامورد جرح وتعدیل قرار دهد.
قابلیت های نسبی برنامه های پژوهشی به عامل زمان مرتبط است.و اینکه چه مدت لازم است تا بتوان نتیجه گرفتکه یک برنامه به طور جدی روبه زوال است؟
بنابرین نمی شود برطبق نظر لاکاتوش بدون قید وشرط مدعی شد که یک برنامه ی پژوهشی بهتر ازبرنامه ی رقیب خود است.او می پذیرد که توانایی های نسبی دوبرنامه فقط به کمک وقوف بعد از وقوع سنجیده میشود